داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

جدایی نا گزیر


 

بغض گلوی هر دوی ما  رو گرفته و چشمامون

اشک آلود بود.

ناراحتی ها و دلخواسته هاشو بریده بریده و

 هق هق کنان می گفت:

چرا این قدر دور ، چرا تهران...

دلم خوش بود تو یکی نزدیک من باشی ...

پسرا رو که خیلی دیر به دیر می بینم..

خواهرت هم که رفت خارج و ....

تا بیاد نفس تازه کنه و ادامه بده  می پرم

 وسط حرفش و می گم :

مادر ، مگه تو خوشبختی منو نمی خوای

تو این همه برام زحمت کشیدی ، امید دادی

 تشویقم کردی که با وجود این مشکل جسمی

 درس بخونم و کار پیدا کنم ، حالا که یه

 فرصت بزرگ برام پیش اومده می گی نه .

زمزمه کنان جواب داد مگه خوشبختی فقط کاره،

من هنوز برات آرزوها دارم، عروسی، شوهر ،

بچه ، دلم می خواد .....

با بی حوصلگی پریدم وسط حرفش و گفتم :

مادر می بینی که، کسی به خواستگاری یه

دختر چلاق نمی ره .

جواب داد : اگه اینجا می موندی از میون این همه

فامیل و آشنا حتما یه خواستگار برات پیدا می کردم .

باز جستم وسط حرفش و گفتم :مادر ، من شوهر

صدقه سری نمی خوام ، من نیاز به ترحم کسی

ندارم  من ....

پدرم که از اطاق کناری حرف های ما رو گوش

 می داد اومد تو و گفت خانم ، مگه این دختر رو

نمی شناسی ، مگه نمی دونی چقدر لجباز و

 یه دنده است ، نگاه به صورت خوشگلش نکن ،

دلش مثل سنگه ......

از گفت و گوی  اون شب نزدیک ده سال

 می گذشت و من داشتم از مراسم خاکسپاری

مادرم. تو ماشین ، کنار دست برادر بزرگم به خونه

 پدری بر می گشتم . خونه ای که بعد از تصادف

و فوت پدر و بعد در گذشت مادر ، سوت و کور

 می شد . حسرتی در دلم احساس می کردم

ولی از تصمیمی که ده سال پیش گرفته بودم احساس

پشیمانی نداشتم .

 

 

 

 

نظرات 1 + ارسال نظر
وحید دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 11:23 ق.ظ http://pershin2501year.blogsky.com

سلام
خوشم اومد
اگه نوشته خودتونه که باید بگم عالیه چون این نوع قلم در داستانهای پایین هم بود و اگه انتخاب کردین از جایی باز تبریک میگم چون تونستی داستانهایی به یه نوع نگاه انتخاب کنی
پیرزو باشی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد