داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

چرخ و افتخار

 

چرخ ماشین افتاده بود تو "جوب" . کنار خیابان ایستاده

 بود و چشمش به دنبال کمک می گشت .

ماشین های عبوری هم باسرعت از کنارش می گذشتند

و  آب گل آلود کف خیابان  را به لباسش می پاشیدند

از دور چشمش به دو عابر جوان افتاد که به او نزدیک

می شدند . به کنارش که رسیدند نگاهی به ماشین

و قیافۀ درماندۀ راننده انداختند و بی تفاوت گذشتند .

با آن که احساس کرد دیگر نیازی به درخواست لفظی

 نیست  ولی باز هم من من کنان گفت کمک می کنید ؟

 ولی آن ها بدون پاسخ فقط شانه هایشان را بالا انداختند

 و به راه خود ادامه دادند .

هفت  هشت قدم از او دور نشده بودند که احساس کرد

باید حتما چیزی به آن ها بگوید به دنبالشان دوید و صدا زد

"آقایون ..آقایون" . ایستادند و به پشت سرشان نگاه کردند

"آقایون به نظر میاد شما آدم های با شخصیت و درس

خونده ای هستید، من به عنوان یه رانندۀ کم سواد ، دیگه

 از شما کمک نمی خوام ولی می خوام یه چیزی بتون بگم

اونم اینه که من دیر یا زود ماشینم رو از جوب در میارم و

می رم دنبال کارم ولی شما این فرصت و افتخار بزرگ رو

 که به یه هموطنتون کمک کنید از دست دادید   . البته بعدا

 که رفتید و خوب فکر کردید متوجه این نکته می شید " .

اینها رو گفت و به طرف ماشینش برگشت . توی دلش به

 درستی احساس  می کرد که آروم شده و به اون دو نفر

 درس خوبی داده .

این طور نبود؟

 

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد