دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387

هردو نشسته ایم روبروی هم .

 

مادر سیب زمینی ها  را پوست می کند و من گوشت ها

را خرد می کنم .

من حرف می زنم  ,  یکریز وبی وقفه

از همه کس و همه جا در تهران ....

او سرش پایین است و گاهی نفسهای عمیقی می کشد

من که سکوت  می کنم

چشمان خیس هر دویمان در هم گره می خورد

لبهای خشک و لرزانش از هم فاصله  می گیرند:

اگر پدرت زنده بود حالا از مغازه برگشته و ان گوشه ایستاده  و نماز می خواند ...

مادر باید قبول کنی که مرگ یک حقیقت است و پدر ما و

همسر تو رفته است , برای همیشه .

ولی نه با مرگ اینچنینی  ,  نه با تصادف !

 به حیاط می روم و بلند گریه می کنم مثل مادرم در اتاق .

چهلم پدر که می شود موهای مادر همه سفید شده اند

و صورتش انقدر چروک شده که نمی توان بوضوح ان چشمهای زیبا و ابی همیشگی اش را دید ....

و پنج ماه بعد در یک خواب یک ساعته و در بعد از ظهری بهاری  نزد پدر می رود ,   برای همیشه ....

 

حالا سومین سالی است که روز مادر هدیه ای ندارم جز فرستادن فاتحه ای برای روح پاکش و دادن خیرات .

 

روحش شاد ...

 

 

 

شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1387

 

پاسی از شب گذشته است و صدای خنده و شادی

 

 

میهمانان همسایه ای در یکی از طبقات نوای فالش و

 

 

زنگواره ء ساز  یک ویولونیست تازه کار ,   زوزه های

 

 

سوپرانوی توله سگ واحد 12 ,   صدای گزارشگر فوتبالی

 

 

از تلویزیون همسایه ای در طبقه فوقانی و دیگر همهمه ها

 

 

و سروصداهای گاه و بی گاه همسایه های یک مجتمع 58

 

 

واحدی که یک سال و اندی است ساکن واحد 28 ان

 

 

شده ام   وادارم می کند گوشهایم را مابین بالش و دست

 

 

چپم قرار دهم تا بلکه پیش از رفتن حمیده خانم زن اقای

 

 

داوری از منزلش چند ساعتی هر چند کوتاه خواب شبانه ای

 

 

را مزه مزه کنم  . این خانواده سه نفره درست یک ماه بعد

 

 

از امدن من مالک واحد 29شده اند . حمیده خانم زنی

 

 

ریز نقش , بسیار ارام  و با چهره ای دوست داشتنی است

 

 

که برای رفتن به محل کارش وبردن نگار دخترک سبزه و

 

 

بانمکِ  ۸ ماهه اش به مهد کودک ناچار است از ساعت 6

 

 

صبح خانه را ترک کند . 

 

 

اینکه خودش و همسرش چه شغلی داشته و کجا کار

 

 

می کنند هیچ نمی دانم .

 

 

در واقع جز سلام و علیک کوتاهی که گاهی در اسانسور

 

 

و یا راهرو و پارکینگ بینمان ردو بدل شده است حرفی

 

 

نزده ایم و این اطلاعات اندک را هم  از زن سرایدارمان که

 

 

اسمش را گذاشته ام  فکس نیوز شنیده ام .

 

 

در طول اینمدت از پشت دیوارهای کاغذین اپارتمانم جز

 

 

صدای گفتگوی ساده و معمولی و اندک  این زوج با همدیگر

 

 

و صدای پرمهر و عاشقانه و مادرانه این زن  پرتلاش با

 

 

فرزندش و هرازگاهی گریه های  کوتاه و ظریف  نگار چیزی

 

 

نشنیده ام و به این نتیجه رسیده ام که  چه خانواده  ارام

 

 

و خوشبختی هستند . راستش فکر کردن به حال و هوای

 

 

زندگی انها گاهی وسوسه ازدواج و مادر شدن را در من

 

 

بیدار می کند و گاهی هم حسی مملو از غبطه ای

 

 

دردناک و بغضی سنگین و طولانی گلویم را می فشارد.

 

 

 

کابوس عجیب و غریبی بخش دوم خواب ناارام صبح

 

 

اردیبهشتی ام را که از 6 صبح به بعد اغاز شده بود خاتمه

 

 

می دهد . کابوسی که بعد از بیداری نمی توانم صحنه

 

 

کوتاهی از ان را بیاد بیاورم .

 

 

نیم خیز شده و روی تخت می نشینم  و با تنگ کردن

 

 

مردمک چشمهایم  به سختی عقربه های ساعت کوچک

 

 

روی میز تحریرم  را می خوانم . انگار  یک ساعتی مانده تا

 

 

9 و روانه شدنم به محل کار . بزاق گس دهانم را که قورت

 

 

می دهم  صدای نفس نفس زدن های بلند امیخته با دردی

 

 

را از پشت دیوار خانه اقای داوری می شنوم . کنجکاوانه به

 

 

سمت دیوار نزدیک شده و گوشم را به ان می چسبانم .

 

 

صداها تنها  بم و مردانه است و همراه با درد و لذتی که

 

 

حاکی از یک معاشقه صبحگاهی دارد .

 

 

تلخ خندی می زنم . افکار جورواجورِ ابلیسانه ای در لابلای 

 

 

شیارهای مغزم  وول می خورند .

 

 

بلافاصله از دیوار فاصله می گیرم  و با سرزنشی درونی

 

 

تن کوفته و خواب الودم را زیر دوش آب گرمی  می اندازم و

 

 

طبق برنامه ‌روزانه ام بعد از چند دقیقه ای نرمش ,

 

 

 خوردن صبحانه ای سبک همراه با گوش کردن به یک

 

 

 

موزیک بی کلام و لباس پوشیدن, کفشهای اسپرتم را

 

 

برداشته و سکوت راهرو طبقه  چهارم را با  باز کردن ارام

 

 

در اپارتمانم , می شکنم . در همان حال که مشغول

 

 

بستن بند کفشهایم  هستم در واحد 29 هم باز شده و

 

 

دوجفت پای مردانه بیرون می ایند . در جواب سلام اقای

 

 

داوری و مرد همراهش تنها سرم را بالا می برم و با

 

 

چشمهایی از حدقه بیرون زده و دهانی باز به دستهای

 

 

درهم گره خورده شان زل می زنم ....

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1387

پرده ها را کنار می زنم و  پنجره را باز می کنم .

 

 

هوای خنک و لطیف صبحگاه بهاری حریصانه هجوم می آورد و روی

 

 

 گونه هایم می نشیند.

 

 

ریه هایم انگار جان تازه ای می گیرند.

 

 

ساعت شماطه روی دیوار را نگاه می کنم .

 

 

چند دقیقه از هشت  گذشته. 

 

 

حالا دیگر باید کرکره مغازه اش را بالا زده باشد .

 

 

دیدار دوباره ام با او  یعنی موافقت با پیشنهادش .

 

 

صدای تپش قلبم را می شنوم .

 

 

حس و حالم مشابه  روزهای اول دیدار با همسر مرحومم است .

 

 

تا برگشتن دختر و دامادم از سر کار چند ساعتی فرصت دارم .

 

 

مانتو و روسری ام را می پوشم و دستگیره در را می چرخانم

 

 

اما باز نمی شود .

 

 

در را از پشت قفل کرده و رفته اند ! ....

پنجشنبه 17 آبان ماه سال 1386

برای سومین بار گمش کرده ام. همه جای خانه را گشته ام ,  زیر و روی تختمان . لابلای لحاف و تشکهای توی کمد , صفحه به صفحه کتابها . کمد لباسها . کشو های میز کامپیوتر و میز آرایشم , حتی کابینتهای آشپزخانه را . انباری و ... جایی نمانده که نگشته باشم اما نیست و این یعنی بیرون از خانه گم کرده ام . اما کجا و کی نمی دانم.  اخرین بار که از خانه بیرون رفته بودم 3 روز پیش بود. برای گرفتن سیم کارت.  موقع برگشتن از دفتر امور مشترکین کیف پاپکوی مدارکم روی پاگرد پله های طبقه اول افتاد و با کمک مرد جوانی محتوای مدارک پخش و پلا شده روی پله ها رو جمع کردیم . چهره اش را اصلا بیاد نمی اورم حتی حدود تقرییبی سن اش را .سرش پایین بود از ان دسته ادمهایی بود که انگار شرم در نگاه به نگاه شدن با جنس مخالف دارند . فقط سیاهی موهای صاف و کوتاهش را که  از زیر کلاه پارچه ای ابی رنگش  پیدا بود بیاد دارم . دوندگیهای مجدد  و خواهش و تمنا و طعنه های این و ان از رئیس ثبت و احوال گرفته تا دوست و اشنا برای گرفتن یک جلد قرمز شناسنامه از یک طرف و چطور گفتن این موضوع  به رامین  از طرف دیگر کلافه و عصبی ام کرده است . انهم در این موقعیت که شناسنامه ام را سه شنبه یعنی فردا برای انجام کاری لازم دارد .دیشب که روی کاناپه و روبروی تلویزیون دراز کشیده بود و روزنامه می خواند گفت .  جرات پرسیدن اینکه چرا و چه کاری دارد  نداشتم  .تازگیها  افکار منفی تازه  جوانه زده ام را  هی در نطفه خفه می کنم . رامینِ این روزها مثل همیشه نیست . یکی دوهفته است که کمتر حرف می زند . خسته تر از قبل به خانه می اید . حتی مثل سابق ماجراهای پشت دیوار اتاق خوابمان را با نگاه و حرکات صورتش دنبال نمی کند و واکنشی نشان نمی دهد و حتی کلمه ای حرف نمی زند . همین دیروز وقتی گفتم رامین نمی دانم چکار کرده بود که دوباره صدای داد و فریاد مادرش بلند شد . پشت سرهم می گفت :  مگه نگفتم نکن ؟ هان ؟ نگفتم ؟ می فهمی یا نه ؟  ...

بچه بیچاره ... از صدای  گریه کردنها واواهای گهگاهش فکر می کنم  7 یا 8 ماهه باشد . در طول روز هربار که بیدار می شود یا فریادهای مادرش را می شنود یا پدرش . پدری که برای ساکت کردن صدای گریه فرزندش فحش های رکیک و نعره های گوش خراشی می زند . ساعت 10 صبح ان روز می گفت بچه صدایت رو ببُر وگرنه میام گردنت را خرد می کنم .عجیب است این خانه یا در سکوت مطلق است یا لبریز از فریادهای  ازار دهنده و نگران کننده . مکالمه دونفره شان هم اغلب با داد و فریاد و صدای شکستن چیزی همراه است  ...خدایا چه بنده هایی داری یکی از داشتن بچه در عذاب است و دیگری از نداشتنش ....حرفهایم که به انتها رسید  خمیازه ای کشید و روزنامه را روی میز گذاشت . تلویزیون را خاموش کرد . دستی به موهای جوگندمیش کشید  و بی حرف و نگاهی رفت که بخوابد ....

5 ساعتی است که پشت فرمان نشسته ام و خیابان ها را کیلومتر می زنم . کمردرد وزانو درد امانم را بریده ولی جرات رفتن به خانه را ندارم . نمیدانم حالا  به خانه امده و یادداشتم را خوانده یا نه ؟ تلفن همراهم را هم خاموش کرده ام . دلشوره ام لحظه به لحظه بزرگتر می شود. گاهی یادم می رود و گوشه لبم را که از امروز صبح تب خال بزرگی روی ان نشسته می گزم و تیر درد وحشتناکی تمام وجودم را به لرزه در می اورد .

ساعت 8 شب است که پشت در می رسم .  چراغهای واحد ما خاموش است . وارد اسانسور که می شوم از دیدن صورت رنگ پریده , چشمهای گود افتاده .دو خط عمیق گوشه های لبم با ان زخم بزرگ تبخال موهای اشفته ای که از زیر روسری بیرون زده و سرو وضع نامرتبم وحشت می کنم . با خودم می گویم قیافه ادمیزاد را که ندارم چه برسد به یک زن انهم زن دلربای سابق رامین ! 10 سال هم در حسرت پدر شدن مانده است . خب حق دارد که هوای هوو اوردن یا طلاق گرفتن به سرش بزند....   

اهسته کلید را در قفل در می چرخانم صدای غژ مانند در سکوت خانه را می شکند. کلید برق را روشن می کنم  و صدایش می زنم . اما جوابی نمی شنوم . از یادداشتم که روی مانیتور کامپیوترش چسبانده بودم خبری نیست در عوض یادداشتی با خط سبز و پاکتی از ازمایشگاه روی  میز ارایش خودنمایی می کند:

 

رعـنــــــا جانم سلام   

صبر ده ساله ما ثمره داد انهم نه یکی که 2 تا .

فرزند خودمان تقریبا تا ۹ماه  و فرزند خوانده مان تا یکهفته دیگر می ایند.

مادرت مهمانی شام داده زود بیا .

راستی شناسنامه ات را من برداشته بودم ...

 

 

جمعه 2 شهریور ماه سال 1386

 

در تمام مدتی که موهایش را  شانه می کنم چشمهایش  بسته است

 

 

و قفسه سینه اش آرام بالا و پایین می رود .

 

 

حتی یک لحظه هم تصویرچشمهای ابی اش در اینه نمی افتد .

 

 

همان عادت گذشته را دارد .از سه سالگی اش تا حالا . 

 

 

انگار همراه 12ساله شخصیتش شده .  

 

 

صدای کودکانه و لطیفش مثل صدای بچه گربه ای بی پناه و درمانده

 

 

سکوت اتاق را می شکند : مامان  می شه یه هفته پیشت بمونم .. 

 

 

گلویم را صاف می کنم ولی نمی دانم چطور به او بگویم پدر و

 

 

مادربزرگش این اجازه را به او نمی دهند .  از طرفی منهم با

 

 

حال و روز امروزیش نمی توانم همسرم را راضی کنم  چرا که

 

 

پسرش  هم  مثل خاطره ، دوران پیچیده بلوغ را پیش رو دارد .

 

 

حالا پلکهایش  کمی از هم فاصله گرفته اند و می دانم از تغییر حالتِ

 

 

صورت و من و من های بریده بریده ام جوابم را گرفته است .

 

 

گردنش را پیچ و تابی می دهد سرش را پایین انداخته و موهایش

 

 

 را از شانه دور می کند .

 

 

طرز لباس پوشیدن و ارایشش همه را نگران کرده .  

 

 

مینا نامزد همسر سابقم فکر می کند نصیحتهای مادرانه من تاثیر

 

 

 مثبتی خواهد گذاشت . 

 

 

ولی خاطره شرط سنگینی را می گذارد . زندگی کردن  همیشگی با ما 

 

 

بعد از ازدواج رسمی پدرش با مینا !

 

 

با شنیدن جواب منفی ام ، چشمهای بارانی هردویمان در اینه

 

 

بهم گره می خورند ...

 

 

شنبه 23 دی ماه سال 1385

آشوب بود دلش . از صبح تا حالا که ساعت از 4 بعد از ظهر گذشته

 

بود...تردید ودلهره با شادی و غرور ِسربی  رنگی انگار مدام  روی

 

هم بالا و پایین دلش می لغزیدند...

  

کت و شلوار سبزی پوشیده بود درست رنگ چشمهایش . 

 

رفت روبروی اینه تمام قد کنار در وسرتاپای دختر30 ساله  انطرف

 

 اینه  را نگاه  کرد . لبهایش را چند بار باز و بسته  کرد که مبادا

 

لبخندش مصنوعی شده و چهره اش را جذاب نشان ندهد . بعد دست

 

 راستش را برای گرفتن دست مادر مرد  جلو برد و یکهو عقب

 

کشید.  فکر کرد , باید انگشت شستش را جوری لابلای دستمال

 

 کاغذی پنهان کند تا کم تحرکی اش نمایان نباشد .امتداد نگاهش

 

 که سُر خورد پایین , درست روی نوک کفشهای سیاهش ,

 

کمربندش  را کمی شل کرد تا میله های فلزی دو طرف کفش

 

طبی اش از  زیر پاچه  راست شلوارش برق نزند.

  

جیغ زنگ در که پیچید توی گوشهایش ,حس کرد قلبش هم  فریاد

 

بلندی  کشید ...

 

 

خانم مشکات مادر62 ساله مرد که 20 سال جوانتر از سنش را

 

نشان می داد  روبرویش نشسته بود  و از لحظه ورودش تا موقع

 

رفتن ، نیم ساعت تمام فقط به او زل زده بود . بی هیچ حرفی ... 

 

 احتمال می داد اگر هم تنها و بدون خانم طاعتی ، همسر همکارش

 

 امده بود ، لابد بعد از انداختن دسته گل روی میز نه میان دستانش

 

 که از دلشوره یخ کرده بودند ، فاصله ای کوتاهتر بین سلام و 

 

خداحافظی  می داد , نه نیم ساعت !

 

چند بار به جوابهایی که داده بود فکر کرد ... خانم طاعتی  تند و تند

 

 و پشت سر هم در مورد کارش  پرسیده بود ... از دانشگاه ... کُرسی

 

استادی .... کلاس و شاگردهایش ... و چنان با صدای گرم و

 

پراشتیاقی سوال بارانش کرده بود که مجالی برای گرفتن جواب

 

چند سوالِ نقش بسته در ذهنش  نمانده بود : مهندس ، پسر37 ساله

 

خانم مشکات چطور با لرزش گاه بگاه دستها و  لنگیدن پای چپش 

 

کنار امده است ؟  چند سال است  به آمریکا سفر کرده ؟ کارشناسیِ

 

 ارشدش در رشته مکانیک است یا صنایع ؟ ....  و اصلا عکسش ؟ ..

 

چرا نشان نداده بودند  ؟!!!

 

 

یک ماه بعد از ماجرای آن روزتلخ که به سختی توانسته بود حرکات

 

 و رفتار مملو از تحقیر خانم مشکات را در خاطرش کم رنگ کند ،

 

 اقای طاعتی لابلای سوالی اتفاقی از معلولیت پای راستش پرسید .

 

جوابش را که داد با تاسف شنید به خیال انها یعنی خانم مشکات ،

 

 پایش مصنوعی بوده نه  فلج ! ... دختر در حالیکه به دانه های

 

درشت و پنبه ای برف