داســـــــتانک های چـــــــــوبی


کسب درآمد اینترنتی کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
عاشقانه‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
اگر به دنبال جدیدترین فیلمهای رمانتیک و عاشقانه هستید کلیک کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
عزاداری

با عجله از خانه بیرون می رود . دوساعتی مانده به امدن خانواده یکی از اقوامش و فرصتی است تا در مراسم ختم  سومین روز فوت برادر صاحبخانه اش شرکت کند .

با سبد گل سفیدی وارد مسجد می شود و  از دیدن تنها ۶ زن عزادار یکه می خورد !

از لابلای صحبتهای زن صاحبخانه اش می فهمد متوفی 52 ساله را عفونت ریه از پا دراورده است . پدر و مادرش را سالها پیش از دست داده بوده و همسر و فرزندی هم نداشته است .  

به ذهنش خطور می کند که لابد تمام داراییش به خانواده تنها برادرش یعنی صاحبخانه اش 

می رسد اما روحانی مرثیه خوان مسجد در خاتمه نوحه اش اعلام می کند که متوفی  

تمام املاک و دارایی خود را به امور خیریه و مرکز نگهداری ایتام و معلولین بخشیده است . 

با شنیدن این حرف نگاهی به عکس متوفی می اندازد و لبخندی میزند و زیر لب می گوید 

چه کار زیبایی حتما امرزیده می شود.

غروب ان روز موقع بدرقه مهمانهایش در پارکینگ اپارتمان , پسر 27 ساله صاحبخانه را در حالی می بیند که پلیور قرمز رنگی پوشیده است .....

+نوشته شده در چهارشنبه 11 دی ماه سال 1387ساعت1:49 PMتوسط رویا | نظرات (21)
مــــادر

من حرف می زنم  ,  یکریز وبی وقفه

از همه کس و همه جا در تهران ....

او سرش پایین است و گاهی نفسهای عمیقی می کشد

من که سکوت  می کنم

چشمان خیس هر دویمان در هم گره می خورد

لبهای خشک و لرزانش از هم فاصله  می گیرند:

اگر پدرت زنده بود حالا از مغازه برگشته و ان گوشه ایستاده  و نماز می خواند ...

با لرزشی در صدایم می گویم : مامان باید قبول کنی که مرگ یک حقیقت است و بابای ما , همسر تو رفته , تا همیشه .

دستهایش خیسی پهنای صورتش را می پوشاند و می گوید اما  نه با مرگ اینچنینی  ,  نه با تصادف !....

به حیاط می روم و بلند گریه می کنم مثل مادرم در اتاق .

چهلم پدر که می شود موهای مادر همه سفید شده اند بی یک تار سیاه ....

و صورتش انقدر چروک و تکیده شده که نمی توان بوضوح ان چشمهای زیبا و آبی همیشگی اش را دید ....

پنج ماه بعد از فوت پدر در یک خواب یک ساعته و در بعد از ظهری بهاری  نزد پدر می رود .. تا همیشه ....

حالا سومین سالی است که روز مادر و پدر هدیه ای ندارم جز فرستادن فاتحه ای برای روح پاکشان و دادن خیرات .

روحشان شاد ...

+نوشته شده در دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387ساعت1:18 PMتوسط رویا | نظرات (31)
واحــــد ۲۹

پاسی از شب گذشته است و صدای خنده و شادی میهمانان همسایه ای در یکی از

طبقات نوای فالش و زنگواره ء ساز  یک ویولونیست تازه کار ,   زوزه های سوپرانوی توله سگ واحد 12 ,   صدای گزارشگر فوتبالی از تلویزیون همسایه ای در طبقه فوقانی و دیگر همهمه ها و سروصداهای گاه و بی گاه همسایه های یک مجتمع 58  واحدی که یک سال و اندی است ساکن واحد 28 ان شده ام   وادارم می کند گوشهایم را مابین بالش و دست چپم قرار دهم تا بلکه پیش از رفتن حمیده خانم زن اقای داوری از منزلش چند ساعتی هرچند کوتاه خواب شبانه ای را مزه مزه کنم  . این خانواده سه نفره درست یک ماه بعد از امدن من مالک واحد 29شده اند . حمیده خانم زنی  ریز نقش , بسیار ارام  و با چهره ای دوست داشتنی است که برای رفتن به محل کارش وبردن نگار دخترک سبزه و  بانمکِ  ۸ ماهه اش به مهد کودک ناچار است از ساعت 6 صبح خانه را ترک کند .

اینکه خودش و همسرش چه شغلی داشته و کجا کار می کنند هیچ نمی دانم . 

در واقع جز سلام و علیک کوتاهی که گاهی در اسانسور و یا راهرو و پارکینگ بینمان  

ردو بدل شده است حرفی نزده ایم و این اطلاعات اندک را هم  از زن سرایدارمان 

 که اسمش را گذاشته ام  فکس نیوز شنیده ام . در طول اینمدت از پشت دیوارهای کاغذین اپارتمانم جز صدای گفتگوی ساده و معمولی و اندک  این زوج با همدیگر و صدای پرمهر و عاشقانه و مادرانه این زن  پرتلاش با فرزندش و هرازگاهی گریه های  کوتاه و ظریف  نگار چیزی نشنیده ام و به این نتیجه رسیده ام که  چه خانواده  ارام  و خوشبختی هستند . راستش فکر کردن به حال و هوای زندگی انها گاهی وسوسه ازدواج و مادر شدن را در من بیدار می کند و گاهی هم حسی مملو از غبطه ای دردناک و بغضی سنگین و طولانی گلویم را می فشارد.

کابوس عجیب و غریبی بخش دوم خواب ناارام صبح اردیبهشتی ام را که از 6 صبح به بعد اغاز شده بود خاتمه می دهد . کابوسی که بعد از بیداری نمی توانم صحنه کوتاهی از ان را بیاد بیاورم .

نیم خیز شده و روی تخت می نشینم  و با تنگ کردن مردمک چشمهایم  به سختی عقربه  های ساعت کوچک روی میز تحریرم  را می خوانم . انگار  یک ساعتی مانده تا 9 و روانه شدنم به محل کار . بزاق گس دهانم را که قورت می دهم  صدای نفس نفس زدن های بلند امیخته با دردی را از پشت دیوار خانه اقای داوری می شنوم . کنجکاوانه به سمت دیوار نزدیک شده و گوشم را به ان می چسبانم . صداها تنها  بم و مردانه است و همراه با درد و لذتی که حاکی از یک معاشقه صبحگاهی دارد . تلخ خندی می زنم . افکار جورواجورِ ابلیسانه ای در لابلای شیارهای مغزم  وول می خورند .

بلافاصله از دیوار فاصله می گیرم  و با سرزنشی درونی تن کوفته و خواب الودم را زیر

دوش آب گرمی  می  گیرم و طبق برنامه ‌روزانه ام بعد از چند دقیقه ای نرمش ,  

خوردن صبحانه ای سبک همراه با گوش کردن به یک موزیک بی کلام و لباس پوشیدن, کفشهای اسپرتم را برداشته و سکوت راهرو طبقه  چهارم را با   

باز کردن ارام در اپارتمانم , می شکنم . در همان حال که مشغول بستن بند کفشهایم  هستم در واحد 29 هم باز شده و دوجفت پای مردانه بیرون می ایند . 

 در جواب سلام اقای داوری و مرد همراهش تنها سرم را بالا می برم و با  

چشمهایی از حدقه بیرون زده و دهانی باز به دستهای درهم گره خورده شان 

 زل می زنم .

+نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1387ساعت8:00 PMتوسط رویا | نظرات (15)
دیدار...

پرده ها را کنار می زنم و  پنجره را باز می کنم .  

هوای خنک و لطیف صبحگاه بهاری حریصانه هجوم می آورد و روی 

 گونه هایم می نشیند.  

ریه هایم انگار جان تازه ای می گیرند.  

ساعت شماطه روی دیوار را نگاه می کنم  

چند دقیقه از هشت  گذشته.  

حالا دیگر باید کرکره مغازه اش را بالا زده باشد . 

دیدار دوباره ام با او  یعنی موافقت با پیشنهادش . 

صدای تپش قلبم را می شنوم .  

حس و حالم مشابه  روزهای اول دیدار با همسر مرحومم است . 

تا برگشتن دختر و دامادم از سر کار چند ساعتی فرصت دارم .  

مانتو و روسری ام را می پوشم و دستگیره در را می چرخانم 

اما باز نمی شود .  

در را از پشت قفل کرده و رفته اند ! ....

+نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1387ساعت8:13 PMتوسط رویا | نظرات (14)
پشت دیوار

برای سومین بار گمش کرده ام. همه جای خانه را گشته ام ,  زیر و روی تختمان . لابلای لحاف و تشکهای توی کمد , صفحه به صفحه کتابها . کمد لباسها . کشو های میز کامپیوتر و میز آرایشم , حتی کابینتهای آشپزخانه را . انباری و ... جایی نمانده که نگشته باشم اما نیست و این یعنی بیرون از خانه گم کرده ام . اما کجا و کی نمی دانم.  اخرین بار که از خانه بیرون رفته بودم 3 روز پیش بود. برای گرفتن سیم کارت.  موقع برگشتن از دفتر امور مشترکین کیف پاپکوی مدارکم روی پاگرد پله های طبقه اول افتاد و با کمک مرد جوانی محتوای مدارک پخش و پلا شده روی پله ها رو جمع کردیم . چهره اش را اصلا بیاد نمی اورم حتی حدود تقرییبی سن اش را .سرش پایین بود از ان دسته ادمهایی بود که انگار شرم در نگاه به نگاه شدن با جنس مخالف دارند . فقط سیاهی موهای صاف و کوتاهش را که  از زیر کلاه پارچه ای ابی رنگش  پیدا بود بیاد دارم . دوندگیهای مجدد  و خواهش و تمنا و طعنه های این و ان از رئیس ثبت و احوال گرفته تا دوست و اشنا برای گرفتن یک جلد قرمز شناسنامه از یک طرف و چطور گفتن این موضوع  به رامین  از طرف دیگر کلافه و عصبی ام کرده است . انهم در این موقعیت که شناسنامه ام را سه شنبه یعنی فردا برای انجام کاری لازم دارد .دیشب که روی کاناپه و روبروی تلویزیون دراز کشیده بود و روزنامه می خواند گفت .  جرات پرسیدن اینکه چرا و چه کاری دارد  نداشتم  .تازگیها  افکار منفی تازه  جوانه زده ام را  هی در نطفه خفه می کنم . رامینِ این روزها مثل همیشه نیست . یکی دوهفته است که کمتر حرف می زند . خسته تر از قبل به خانه می اید . حتی مثل سابق ماجراهای پشت دیوار اتاق خوابمان را با نگاه و حرکات صورتش دنبال نمی کند و واکنشی نشان نمی دهد و حتی کلمه ای حرف نمی زند . همین دیروز وقتی گفتم رامین نمی دانم چکار کرده بود که دوباره صدای داد و فریاد مادرش بلند شد . پشت سرهم می گفت :  مگه نگفتم نکن ؟ هان ؟ نگفتم ؟ می فهمی یا نه ؟  ...

بچه بیچاره ... از صدای  گریه کردنها واواهای گهگاهش فکر می کنم  7 یا 8 ماهه باشد . در طول روز هربار که بیدار می شود یا فریادهای مادرش را می شنود یا پدرش . پدری که برای ساکت کردن صدای گریه فرزندش فحش های رکیک و نعره های گوش خراشی می زند . ساعت 10 صبح ان روز می گفت بچه صدایت رو ببُر وگرنه میام گردنت را خرد می کنم .عجیب است این خانه یا در سکوت مطلق است یا لبریز از فریادهای  ازار دهنده و نگران کننده . مکالمه دونفره شان هم اغلب با داد و فریاد و صدای شکستن چیزی همراه است  ...خدایا چه بنده هایی داری یکی از داشتن بچه در عذاب است و دیگری از نداشتنش ....حرفهایم که به انتها رسید  خمیازه ای کشید و روزنامه را روی میز گذاشت . تلویزیون را خاموش کرد . دستی به موهای جوگندمیش کشید  و بی حرف و نگاهی رفت که بخوابد ....

5 ساعتی است که پشت فرمان نشسته ام و خیابان ها را کیلومتر می زنم . کمردرد وزانو درد امانم را بریده ولی جرات رفتن به خانه را ندارم . نمیدانم حالا  به خانه امده و یادداشتم را خوانده یا نه ؟ تلفن همراهم را هم خاموش کرده ام . دلشوره ام لحظه به لحظه بزرگتر می شود. گاهی یادم می رود و گوشه لبم را که از امروز صبح تب خال بزرگی روی ان نشسته می گزم و تیر درد وحشتناکی تمام وجودم را به لرزه در می اورد .

ساعت 8 شب است که پشت در می رسم .  چراغهای واحد ما خاموش است . وارد اسانسور که می شوم از دیدن صورت رنگ پریده , چشمهای گود افتاده .دو خط عمیق گوشه های لبم با ان زخم بزرگ تبخال موهای اشفته ای که از زیر روسری بیرون زده و سرو وضع نامرتبم وحشت می کنم . با خودم می گویم قیافه ادمیزاد را که ندارم چه برسد به یک زن انهم زن دلربای سابق رامین ! 10 سال هم در حسرت پدر شدن مانده است . خب حق دارد که هوای هوو اوردن یا طلاق گرفتن به سرش بزند....

اهسته کلید را در قفل در می چرخانم صدای غژ مانند در سکوت خانه را می شکند. کلید برق را روشن می کنم  و صدایش می زنم . اما جوابی نمی شنوم . از یادداشتم که روی مانیتور کامپیوترش چسبانده بودم خبری نیست در عوض یادداشتی با خط سبز و پاکتی از ازمایشگاه روی  میز ارایش خودنمایی می کند:

رعـنــــــا جانم سلام

صبر ده ساله ما ثمره داد انهم نه یکی که 2 تا .

فرزند خودمان تقریبا تا ۹ماه  و فرزند خوانده مان تا یکهفته دیگر می ایند.

مادرت مهمانی شام داده زود بیا .

راستی شناسنامه ات را من برداشته بودم ...

+نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان ماه سال 1386ساعت2:55 PMتوسط رویا | نظرات (29)
خــــــــــــــاطره

در تمام مدتی که موهایش را  شانه می کنم چشمهایش  بسته است  و  

قفسه سینه اش آرام بالا و پایین می رود .  حتی یک لحظه هم تصویرچشمهای  

آبی اش در اینه نمی افتد .

همان عادت گذشته را دارد .از سه سالگی اش تا حالا .  انگار همراه 12ساله  

شخصیتش شده .

صدای کودکانه و لطیفش مثل صدای بچه گربه ای بی پناه و درمانده سکوت اتاق را  

می شکند : مامان  می شه یه هفته پیشت بمونم ..

گلویم را صاف می کنم ولی نمی دانم چطور به او بگویم پدر و  مادربزرگش این اجازه  

را به او نمی دهند .  از طرفی منهم با  حال و روز امروزیش نمی توانم همسرم را  

راضی کنم چرا که پسرش  هم  مثل خاطره ، دوران پیچیده بلوغ را پیش رو دارد .

حالا پلکهایش  کمی از هم فاصله گرفته اند و می دانم از تغییر حالتِ صورت و 

 من و من  های بریده بریده ام جوابم را گرفته است . گردنش را پیچ و تابی می دهد سرش را پایین انداخته و موهایش را از شانه دور می کند .

طرز لباس پوشیدن و ارایشش همه را نگران کرده .  مینا نامزد همسر سابقم فکر  

می کند نصیحتهای مادرانه من تاثیر مثبتی خواهد گذاشت .

ولی خاطره شرط سنگینی را می گذارد . زندگی کردن  همیشگی با ما  بعد  

از ازدواج رسمی پدرش با مینا !

از شنیدن جواب منفی ام ، چشمهای بارانی هردویمان در اینه بهم گره می خورند .

+نوشته شده در جمعه 2 شهریور ماه سال 1386ساعت8:37 PMتوسط رویا | نظرات (16)
خواستگار

آشوب بود دلش . از صبح تا حالا که ساعت از 4 بعد از ظهر گذشته  بود...

تردید ودلهره با شادی و غرور ِسربی  رنگی انگار مدام  روی هم بالا و پایین دلش می

لغزیدند...

کت و شلوار سبزی پوشیده بود درست رنگ چشمهایش .

رفت روبروی اینه تمام قد کنار در وسرتاپای دختر30 ساله  انطرف  اینه  را نگاه  کرد .

لبهایش را چند بار باز و بسته  کرد که مبادا لبخندش مصنوعی شده و چهره اش را جذاب

نشان ندهد . بعد دست راستش را برای گرفتن دست مادر مرد  جلو برد و یکهو عقب

کشید.  فکر کرد , باید انگشت شستش را جوری لابلای دستمال  کاغذی پنهان کند تا کم

تحرکی اش نمایان نباشد .امتداد نگاهش که سُر خورد پایین , درست روی نوک کفشهای

سیاهش , کمربندش  را کمی شل کرد تا میله های فلزی دو طرف کفش

طبی اش از  زیر پاچه  راست شلوارش برق نزند.

جیغ زنگ در که پیچید توی گوشهایش ,حس کرد قلبش هم  فریاد بلندی  کشید ...

خانم مشکات مادر62 ساله مرد که 20 سال جوانتر از سنش را نشان می داد  روبرویش

نشسته بود  و از لحظه ورودش تا موقع رفتن ، نیم ساعت تمام فقط به او زل زده بود .

بی هیچ حرفی ...

احتمال می داد اگر هم تنها و بدون خانم طاعتی ، همسر همکارش امده بود ، لابد بعد از

انداختن دسته گل روی میز نه میان دستانش که از دلشوره یخ کرده بودند ، فاصله ای

کوتاهتر بین سلام و خداحافظی  می داد , نه نیم ساعت !

چند بار به جوابهایی که داده بود فکر کرد ... خانم طاعتی  تند و تند و پشت سر هم در مورد کارش  پرسیده بود ... از دانشگاه ... کُرسی استادی .... کلاس و شاگردهایش ... 

و چنان با صدای گرم و پراشتیاقی سوال بارانش کرده بود که مجالی برای گرفتن  

جواب چند سوالِ نقش بسته در ذهنش  نمانده بود : مهندس ، پسر37 ساله خانم مشکات چطور با لرزش گاه بگاه دستها و  لنگیدن پای چپش  کنار امده است ؟  

 چند سال است  به آمریکا سفر کرده ؟ کارشناسیِ ارشدش در رشته مکانیک است 

 یا صنایع ؟ ....  و اصلا عکسش ؟ ..

چرا نشان نداده بودند  ؟!!!

یک ماه بعد از ماجرای آن روزتلخ که به سختی توانسته بود حرکات

و رفتار مملو از تحقیر خانم مشکات را در خاطرش کم رنگ کند ،

اقای طاعتی لابلای سوالی اتفاقی از معلولیت پای راستش پرسید .

جوابش را که داد با تاسف شنید به خیال انها یعنی خانم مشکات ،  پایش مصنوعی  

بوده نه فلج ! ... دختر در حالیکه به دانه های درشت و پنبه ای برف پشت پنجره چشم دوخته بود سکوت سفیدش را شکست و آتش خواهش آکنده از هیجان همکارش را برای دیدار و خواستگاری دوباره با خونسردی و آرامش و با نگاه عمیقِِ سبزش و  

همان لبخندی که یکماه پیش تمرین کرده بود ، خاموش کرد .

+نوشته شده در شنبه 23 دی ماه سال 1385ساعت04:30 AMتوسط رویا | نظرات (39)
آغوش

بیشتر ازیک ماه و نیم بود که هی دفترم را باز می کردم ولی  نمی توانستم قلم و  

کاغذ رابه جان هم بیاندازم ....

من که همیشه با تو رو راست بوده ام برای همین نمی توانم دروغ  بگویم که بچه هایم

وقتی فهمیدند زمینی را که دو سال پیش خریده بودی, بنامشان کرده ای خوشحال شدند !

دیروز رفتیم آنجا را دیدند  . دلم می خواست  تبسمی یا حتی کلمه ای از احساسشان ,

حالا خوب یا بد به زبان بیاورند ولی هر چهارتایشان بی هیچ حرفی ، ساکت و ارام نگاهم

کردند....

مهم نیست که دیگران از خواهرها و اقوامم گرفته تا همسایه ها حتی در باره تو چه فکر

می کردند و می گفتند :‌ "باید از بچه هایت حلالیت بخواهد .....

تاوان گناهانش را می دهد و .... "  حرفهای که تکرارش می دانم روحت را ازار می دهد

حتی حالا هم مهم نیست که چه چیزها که  نمی شنوم ...

می دانی هیچکدامشان تورا مثل من نمی شناخته و دوست نداشتند. از همان روزی که

شرط کردی بدون بچه هایم حتی بدون چهارمی , آخرین بچه از همسر اولم که سر زا

رفت و آنموقع فقط ۲ ساله بود , با من و همسرم باشی ، کینه تو را به دل گرفتند و ....

تا همان روزهایی که شیمی درمانی ات شروع شد و بعد از چند هفته افتادی

روی ویلچر و چند ماهی هم روی تخت بیمارستان .... دشمنی شان با تو ادامه داشت   . از رفتارشان گرفته تا طعنه ها و نیش و کنایه هایشان با تو  ، دلم را آزار می داد ولی  

تو چیزی نمی گفتی و من خوب می فهمیدم که  عادت کرده ای به دیدن و شنیدن آن حرکات و حرفها .... و آن سکوتء سفید همیشگی و قشنگت , بدون گلایه و شکایت ,  

هر روز بیشتر تو را به من نزدیکتر می کرد.

راستی پنجشنبه گذشته مراسم چهلمت بخوبی و انطور که دوست داشتی و بازهم در

همان مسجدی که می خواستی مثل شب سوم و هفتمت  برگزار شد . حتما خودت هم

دیدی که بازهم نوک پیکان نگاهها و  حرفهای پرگلایه و تند و تیز و تلخ مادر و خواهرهایت تا کجا قلب زخمی و رنجورم را نشانه رفته بود !... از انتخاب مکان مراسم گرفته تا  نوع غذا و کیفیت خیرات بگیر تا .... چگونگی تربیت تنها یادگارت , مهدیس ، بدون حضور تو !....

اینروزها دلم میخواهد دخترمان روز به روز بیشتر شبیه تو شود ....

راستش روزهای اول رفتنت ، فکر می کردم با اینکه ۸ ساله است ولی انگار نبودنت را زیاد حس نمی کند . دیشب اما قبل از خواب چند دقیقه ای آمد کنار من و درجای خالی تو دراز کشید , ساکت و بیصدا و با آن چشمهای گربه ای اش که  از تو به ارث برده و چند روزیست زیرشان گود افتاده نگاهم کرد و بعد با اشتیاق بازوهایش را دور گردنم انداخته ، بغلم کرد و با صدای لرزانی توی گوشم گفت :

" خونه چقدر بدون مامان سرد شده ... " !

+نوشته شده در شنبه 16 دی ماه سال 1385ساعت11:36 AMتوسط رویا | نظرات (9)
پنجـــــــــــــره

روبروی پنجره اتاق من یک دیوار سیمانی , پنجره ای را احاطه کرده  که  پرده نارنجی خوش رنگی پشت شیشه دودی اش آویزان است . طی این۶ سالی که من گوشه این اتاق افتاده ام تنها چند روز مانده به نوروز هرسال دو لنگه پنجره از هم بازشده است .

مادرم می گوید انجا اتاق خواب سرهنگ کاظمی است . مرد 70 ساله ای که 2 سال 

قبل از تصادف من به خانه روبرویی مان اسباب کشی کرد  .

خانه بعد از مرگ اوستا کریم نقاش 4 سالی متروکه مانده بود . بعد انگار ورثه اش چند هفته ای  به ایران امدند و آن را  به سرهنگ فروختند .

هنوز که هنوز است کسی نمی داند سروکله سرهنگ از کجا پیدا شده ؟!‌

زن و فرزندی داشته ؟ دارد ؟ ‌یا اصلا ندارد . مادرم عصبانی می شود وقتی می گویم اصلا از کجا معلوم سرهنگ بوده ؟‌...کسی مگر کارت شناسایی اش را دیده ؟ ... به قیافه و هیکلش نمی آید !

فکر میکنم این حساسیتش3 ساله شده . یعنی درست از وقتی که آش نذری برایش برده است .  نذر کرده است برای بهبودی من و پیدا شدن دختری که عاشق زندگی کردن با مرد افلیج و بخت برگشته ای مثل من باشد ! ....

مردی که از صبح تا شب کارش زل زدن به دیوار روبرو و پنجره بسته اش و یا خواندن

کتابهای جورواجور قصه / علمی / فکاهی / تاریخی و مجله های جدید و تاریخ گذشته ای است که حبیب می آورد . دوست دوران دانشگاهم .  تنها کسی که طی این چند سال بعد از تصادف  ارتباطم را با او قطع نکرده ا م  .

چند ساعتی هم  گوش کردن به رادیو و تماشای تلویزیون و بیشتر از همه پرسه زدن 

در اینترنت که این آخری اگر نبود فکر می کنم تابحال از تکراری شدن تهوع آور کارهای روزانه ام خودکشی را امتحان کرده بودم .

تا یادم نرفته بگویم اوایل چت کردنهایم دخترهای زیادی شیفته عکسی می شدند که حبیب از من گرفته بود .  با تی شرت مشکی چسبان / شلوارسربازی / عینک دودی  

و یک کوله پشتی قرمز رنگ ایستاده روی  توچال. یعنی اخرین یادگاری از سرپا بودنم  که درست دو روز بعد از پایان امتحانات دوره بالینی در سال پنجم پزشکی گرفته شده بود ...

بقول حبیب ظاهرا با ان عکس خیلی اغواکننده بنظر می رسم  .  یکی دوسال اول حرفی در رابطه با وضعیت فیزیکیم به زبان نمی آوردم بمحض اینکه قرار ملاقات می گذاشتیم , حقیقت نگفته را بزبان می آوردم آنوقت بود که خواندن جمله ها یا شنیدن  

تن صدا و حتی دیدن چهره متعجب و وارفته دخترها از صفحه مانیتور واقعا دیدنی بود ...

البته حال و روز خود من تماشایی تر ازآنها بود !‌ ...

بغض سنگین سیاهی گلویم را فشار می داد و پوزخند موذیانه ای  هم  لبهایم را کج و

معوج می کرد  و دست آخر ارتباط را قطع می کردم و بعد حذفشان از لیست دوستانم

و درنهایت صورتم  را روی بالش می گذاشتم تا صدای هق هق گریه هایم به گوش مادرم نرسد ...

حالا دیگر یک سالی است که میانه ای با چت کردن ندارم و فکر می کنم اگر خدا دوست

داشته باشد  بالاخره یکی از فرشته هایش را می فرستد و هیچوقت تنها و بی کسم نمیگذارد... حالا حتی دیگر دلتنگ راه رفتن یا صعود به قله ها هم نیستم . بقول حبیب شاید بنظر برسد دنیای فیزیکیم  کوچکترشده ولی در عوض دنیای ذهنی ام با این همه کتاب خوری حریصانه و مطالعه , وسیعتر شده است ! ....

نمی دانم چرا یکی دو روز است جمله ای مدام ذهنم را بدجوری قلقلک می دهد : " در

پیوند , مسرور و در تنهایی , آگاه باش " هر دو همچون دو بال یک پرنده اند  یار و مددکار

هم ! " نمی دانم منظور" اوشو"‌ نویسنده آن یعنی که هر دوبال را باید داشته باشی

تا معنای پرنده بودنت کامل شود ؟  یا نه شاید منظورش این است که بدون پیوند به آگاهی می توانی برسی ولی به شادمانی هرگز ! ....

فکر می کنم سوژه مناسبی باشد تا با حبیب در موردش  بحث کنیم .

آخر هفته ها که مطبش تعطیل است , سری هم به من می زند و یکی دوساعتی در مورد خوانده هایم بحث می کنیم . واقعــاً خنده ام می گیرد از  دیدن صورت عصبانی اش , موقع عقب نشینی بخصوص وقتی انگشتهای دست چپم را که حرکتی و حسی دارند محکم فشار می دهد و با قیافه ای جدی می گوید:  آخه کله شق برای یکبار هم که شده  بیا بیرون  بین آدمها !  ‌...... چنان می گوید آدمها که انگار همه مشتاقانه منتظر دیدن من ایستاده اند !!!  و  من نمی دانم چرا هر باربعد از  شکستش در مباحثه هایمان پشت این جمله سنگر می گیرد ؟ !!

من فقط چشمهایم را می بندم و سکوت می کنم و خودش می فهمد که  بازهم زیاده روی کرده و دیگر باید تنهایم بگذارد ....

نیم ساعت دیگر یعنی درست موقع اذان مغرب فصل دوم زندگی ۶ ساله ام بپایان می

رسد . درست است وارد هفتمین سال می شوم همان سنی که بچه ها به مدرسه می

روند. با تغییری و تحولی جدید . فکر می کنم دیگر وقتش رسیده تا من هم برنامه تازه ای

برای خودم بنویسم .

مثل مادرم که با ۶۰ سال سن سرشار از احساس تازه گی و طراوت است و همین امروز صبح قاعده چند ساله خانه سرهنگ کاظمی را شکست تا شیشه های پنجره روبروی اتاق من  و پرده های نارنجی رنگش تمیزشده و برق بزنند و اتاقش هوایی 

 تازه بخورد ....

+نوشته شده در یکشنبه 10 دی ماه سال 1385ساعت10:23 PMتوسط رویا | نظرات (9)
تفاوت

می گوید انگار صاعقه ای زده و تمام مولکولهایم اول رعشه و حالا رقصی ابدی گرفته اند .

غذا خوردنم ..نگاه ...راه رفتن ....پوشیدن ...نقاشی هایم  ....اواز گوش کردن و زمزمه های گاهبگاهم  ....شوخی ها و خنده هایم ...نوشتنم حتی ...فرق کرده . نکرده ؟

مثل گلدان گلی هستم که چند روز اول امدنش به محیطی تازه برگهایش زرد شده و چند تایی هم می ریزند و بعد دوباره جان می گیرد ....جوانه می زند و به گل می نشیند و...

من اما نمی دانم انقدر زنده خواهم ماند تا فصل  گل نشستن و میوه دادنم را ببینم ...

می گوید خواب مادرش را دیده ...خودش را نه وجودش را حس کرده ....امده کنارش پشت او و روی تخت تنهاییش دراز کشیده .... و سنگینی عجیب نشسته بر دست و پایش  لذت دیدنش را از او گرفته ....

می گوید اینبار خواب نبود  فرق داشت ...بیداری ناهشیاری شاید ....

و میان خنده هایش می گرید که بازهم اخرین جمله نقش بسته روی ذهنش پشت گوشی تلفن تنها ۲ روز پیش از مرگش می پیچد توی گوشهایش ....بلند .... "مادر برایت بمیرد مواظب خودت باش سرما نخوری "...

می گوید صدای گریه های زیر و لطیفش را که پشت گوشی تلفن شنیدم و صدای نفسهای مادرانه خواهرم را که با اشتیاق از نوزاد تازه بدنیا آمده اش  برایم می گفت و من انگار می دیدمش بوضوح ....در آغوشش گرفته ...

و حس زلالی را می دیدم که در وجود من هم جاری است اما بی بستر و مقصد ....

می گوید مژدگانی بدنیا امدنش را  به هر دویشان دادم ...شمعی را روشن کردم مقابل عکس  پدربزرگ و مادربزرگ پسرک کوچولو و دوست داشنی خواهرم...و فاتحه ای خواندم برای آرامش و شادی روحشان .

+نوشته شده در شنبه 9 دی ماه سال 1385ساعت04:00 AMتوسط رویا | نظرات (7)